اسمت را روي شمع نوشتم آب شد اسمت را روي قلبم نوشتم شكست
براي شکستن شيشه دل نيازي به سنگ نيست اين دل با نگاهي سرد ميشکند
فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست...
اما حيف اين تازه اول يک زندگيست...
زندگي چيزيست شبيه يک حباب..
عشق آباديه زيبايي در سراب...
فاصله با آرزو هاي ما چه کرد...
کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 19:0 توسط احسان
|
درباره
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم